قصه های خدا

گاهی وقتها 
باید درانتظار بود
فقط انتظار
شتابی نداشت
خواهشی نداشت
وچیزی نخواست
کسی که انتظار می کشد اعتمادی بزرگ دارد
برای کسی که انتظار می کشد حادثه ها مهم نیستند
اگرانتظار تو صادقانه و بی الایش باشد کشتی تو نیز روزی خواهد آمد و تو را به نیستان وجودت ، به ریشه هایت ، به عشق ، به خنده و به رقص خواهد برد.
هردانه ای باید یک چیز را بیاموزد ؛ انتظار فرارسیدن فصل بهار را.
دانه چاره ای جز این ندارد.
دانه نمی تواند آمدن بهار را جلو بیندازد.
بهارخود خواهد آمد
اگر دانه برای آمدن بهارحرص بزند ، حرص او ، او را بسته نگه می دارد و بهارمی آید و
می رود بی آنکه به خانه ی او وارد شده باشد.
دانه در هنگامه ی سبز بهار ، فقط باید گشوده ، پذیرا و منتظر باشد . در اعماق جان دانه ، یک چیز بدیهی ست؛ بهار می آید.
زیرا دانه همه گل ها وشکوفه ها وباغ را درمرکزوجود خویش دیده است .

دانه به آمدن بهار و به گل شدن و شکوفایی خویش ایمان دارد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط قصه گو نظرات () |


Design By : Night Skin