قصه های خدا

روزی دختر کوچکی از مرغزاری می گذشت. پروانه ای را دید بر سر تیغی گرفتار...

با احتیاط تمام پروانه را آزاد کرد. پروانه چرخی زد. پرکشید و دور شد . پس از

مدت کوتاهی پروانه در جامه پری زیبایی در برابر دختر ظاهر شد و به وی گفت:

به سبب پاکدلی و مهربانیت آرزویی را که در دل داری بر آورده می سازم.

دخترک پس از کمی تامل پاسخ داد: من می خواهم شاد باشم.پری خم شد و

در گوش دخترک چیزی زمزمه کرد و از دیده او نهان گشت. دخترک بزرگ می

شود. آن گونه که در هیچ سرزمینی کسی به شادمانی او نیست. هربار کسی

راز شادیش را می پرسد با تبسم شیرین بر لب می گوید: من به حرف پری

زیبایی گوش سپردم. زمانی که به کهنسالی می رسد. همسایگان از بیم آنکه

راز جادویی همراه او بمیرد، عاجزانه از او می خواهند که آن رمز را به ایشان

بگوید: به ما بگو پری به تو چه گفت؟ دخترک که اکنون زنی کهنسال و بسیار

دوست داشتنی است، لبخندی ساده بر لب می آورد و می گوید: پری به من

گفت همه انسانها با همه احساس امنیتی که به ظاهر دارند. به هم

نیازمندند!. 

View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

با سپاس از همه ی دوستان مهربانم که در این مدت که نبودم وبلاگم را تنها نگذاشتند و با نظرات دل گرم کننده و زیبای خود مرا هم شریک کردند.لبخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط قصه گو نظرات () |


Design By : Night Skin