هوالحی


الهی! ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها،
ای داننده رازها و ای شنونده آوازها

ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق
عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر،
عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر

اگر بگیری بر ما حجت نداریم و
اگر بسوزی طاقت نداریم

از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت
الهی! به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست رحمت کن
بر آنکه او را هیچ حجت نیست
الهی! در دل ما جز محبت مکار و بر این جانها
جز الطاف و مرحمت مدار و بر
 این کشت ها جز باران رحمت مبار
الهی! تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش،
تو توانگری و من درویش



الهی مرا ببخش به خاطر لحظاتی که باید بودم...اما نبودم
خدایا کمکم کن در همه حال تسلیم و شکرگذار تو باشم
الهی آنچه بر دوستان خود می پسندی بر دشمنان خود عطا کن
آنچه بر دشمنان آوردی از دوستان بگردان
الهی شاید نباشیم... تو ما را بودنی جاودان و نیک ده ...
تا از مرگ نهراسیم
الهی مریض ها را شفا ده... دلها را نور و شب ها را ستاره
الهی تو بینایی ما را نیز بینا کن
تو شنوایی .. دانایی ...حکیمی
الهی تو عادلی اما با رحمتت با ما باش
الهی دلها تار است، نوری عطا کن تا چون روز راه را ببینیم
الهی، بتاب ... چون ماهتاب

 

از همان لحظه ای که عاشق می شوی و تصمیم می گیری که تمام وقتت را تسلیم خدا باشی و زندگی ات را وقف او کنی ، آزمونها و امتحانها شروع می شوند. او همیشه عشق معشوقش را می سنجد و بارها ترا و عشقت را وزن می کند و اوقاتت را در هم می شکند و با ضربه هایی سخت در زندگی، عشق ترا نسبت به خویش می آزماید... و تو مات و مبهوت ، سر از سٌر زندگی ات در نمی آوری... خیلی از ما در این میان تاب نیاورده ... ترک خورده و می شکنیم...

 قصه آهنگر و فولادٍ نرم

روزی ... روزگاری ...آهنگری بود که پس از گذرندان جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد. به دیگران نیکی کرد. اما با تمام پرهیزکاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد. روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت: واقعاً عجیب است درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی بشوی زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده. آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است. اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد.
کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.
« در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار می کنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا این که فولاد شکلی بگیرد که می خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یکبار کافی نیست.» آهنگر لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: «گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود. می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.» آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد: می دانم که خداوند دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی ام وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:
«خدای من از کارت دست نکش تا آن شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی ادامه بده. هر مدت که لازم است ادامه بده. اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن...»

 

View Full Size Image