قصه های خدا

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم![]()
زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم![]()
از قند تو می نوشم، با پند تو می کوشم![]()
من صید جگر خسته تو شیر جگرخوارم![]()
جان من و جان تو گویی که یکی بوده است![]()
سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم![]()



انگار کس دیگری او را هدایت میکرد. چشم که باز کرد خود را مقابل امامزاده محله دید. درنگ نکرد و پا را داخل حیاط گذاشت و خود را به صحن حرم رساند. بعد از مدتها وضو گرفت و وارد حرم شد. حرم بر خلاف همیشه خلوت بود. با دلی شکسته و پشیمان و چشمانی گریان به سمت ضریح رفت و به آن چنگ زد و تمام حرفهایش را در اشکهایش ریخت و با خدا درد دل کرد. تنها چیزی که بر زبان آورد یک چیز بود: خداوندا مرا ببخش.
مدتی گذشت. ناگهان شنید که کسی صدایش میزند. چشم باز کرد. پیرزنی را دید که چیزی را به سویش داراز کرده است: بگیر. حتماً گرسنهای. خیلی وقته اینجا نشستهای. لقمهای را که پیرزن تعارفش کرده بود را با نگاهی سپاسگزار گرفت و مشغول خوردن شد. هنوز آخرین تکه را بر دهان نگذاشته بود که دستی چیزی را روی دوشش انداخت. برگشت و نگاه کرد. خادم حرم بود که ملحفهای را رویش انداخته بود تا از سرما در امان بماند. اشک، دوباره در چشمانش حلقه زد. تا به حال کسی اینگونه به او محبت نکرده بود. اما هنوز جوابی از خدا نگرفته بود که بخشیده شده یا نه. با چشمانی گریان و دلی نا امید از حرم خارج شد. اما هنوز در دل مشغول گفتگو با او بود: همیشه میگفتن هر وقت توبه کنی، بخشیده میشی. پس چی شد؟ چرا هنوز کاری نکردی؟ چرا آرومم نکردی؟ نکنه منو نبخشیدی؟ با این سؤال دلش ریخت. ترسید. اما راه به جایی نداشت و باید منتظر میماند.
لحظهای به خودش آمد که راه را گم کرده و از مسیر همیشگی خارج شده بود. ناچار تنها و لرزان گوشهای نشست و به خواب رفت. نمیدانست خواب است یا بیدار ولی انگار کسی کنارش بود و نوازشش میکرد. سرش را بلند کرد و شخص ناشناسی را دید. در چشمان و صورتش آرامشی عمیق موج میزد. او پرسید: چرا فکر میکنی هنوز تو را نبخشیدهام؟ در حالی که دوبار به سراغت آمدم و جویای حالت شدم. دانست که اوست. گریان پرسید: تو کی آمدی که من متوجه نشدم. او گفت: همان لحظهای که گرسنه بودی. من همان دستی هستم که لقمه نان را به دستت داد. همان لحظهای که احساس سرما میکردی. من همان دستی هستم که رویت را پوشاند. حال فهمیدی که تمام لحظات کنارت بودم و با اولین قطره اشک پشیمانیت؛ بخشیدمت. نمیخواستم اینگونه به سویم برگردی اما تنها راه بود. با خود گفتم تا دردی نداشته باشی به سویم باز نخواهی گشت.
او رفت. دیگر ماندن جایز نبود. بلند شد و شروع به دویدن کرد. هر چند گم کرده ره بود اما گویی حرم او را میخواند و راه را به او نشان میداد. سحر بود که به حرم رسید بار دیگر وضو گرفت و اینبار با دلی پر از امید به نماز ایستاد و خدا را دید که به او لبخند میزند و همان لبخند مرهمی شد بر تمام دردهایش. 
| Design By : Night Skin |

