قصه های خدا

امشب

از آسمان باران انا انزلنا به فرق زمین می بارد...
امشب جشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن در دهان می ریزم
تا خواب چشمانم را نیازارد
امشب تمام آیینه ها را صدا کنید.
گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید.
ای دوستان آبرودار در نزد حق، در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید.

داستان موسی و خضر
قران کریم سوره کهف ۶٠-٨٢

و موسی به شاگرد خود گفت: من همچنان خواهم رفت تا آنجا که دو دریا به هم رسیده اند. یا میرسم ، یا عمرم به سر می آید.
چون آن دو به آنجا که دو دریا بهم رسیده بود رسیدند، ماهیانشان را فراموش کردند و ماهی راه دریا گرفت و در آب شد. چون از آنجا گذشتند [موسی] به شاگرد خود گفت: چاشنیمان را بیاور که در این سفر رنج فراوان کشیده ایم...
[شاگردش] گفت : آیا بیاد داری آنگاه را که در کنار آن صخره مکان گرفته بودیم؟ من ماهی را فراموش کرده ام... و این شیطان بود که سبب شد فراموش کنم و ماهی به شیوه شگفت انگیزی به دریا رفت.
[موسی] گفت: آنجا همان جایی است که در قلبش بوده ایم. و به نشان قدمهای خود جست و جو کنان بازگشتند.
در انجا بنده ای [خضر] از بندگان را که رحمت خویش بر او ارزانی داشته بودیم و به او دانش آموخته بودیم، بیافتند.
موسی گفتش: آیا باتو بیایم تا از آنچه به تو آموخته اند به من کمالی بیاموزی؟
گفت : تو را شکیب همراهی با من نیست...
و چگونه در برابر چیزی که بدان آگاهی نیافته ای صبر خواهی کرد؟

[موسی] گفت: اگر  خدا بخواهد ، مرا صابر خواهی یافت آنچنان که در هیچ کاری ترا نافرمانی نکنم.
گفت[خضر] : اگر از پی من می آیی ، نباید از من چیزی بپرسی تا من خود تو را از آن آگاه کنم.
پس به راه افتادند تا به کشتی سوار شدند. [خضر] کشتی را سوراخ کرد. [موسی] گفت: کشتی را سوراخ می کنی تا مردمش را غرقه سازی؟ کاری که می کنی سخت بزرگ و زشت است.
گفت: نگفتم که ترا شکیب همراهی با من نیست؟
گفت: اگر فراموش کرده ام مرا بازخواست مکن و بدین اندازه به من سخت نگیر...
رفتند تا به پسری رسیدند، [خضر] او را کشت. موسی گفت: آیا جان پاکی را بی آنکه مرتکب قتلی شده باشد می کشی؟ مرتکب کاری زشت گردیدی...
گفت: نگفتم که ترا شکیب همراهی با من نیست؟
گفت: اگر از این پس از تو چیزی بپرسم با من همراهی مکن، که از جاتب من معذور باشی.
پس برفتند تا به دهی رسیدند. از مردم آن ده طعامی خواستند. از میزبانیشان سر بتافتند. آنجا دیواری دیدند که نزدیک بود فرو ریزد، دیوار را راست کرد. موسی گفت کاش در برابر این کار مزدی می خواستی.
گفت : اکنون زمان جدایی من و توست و تو را از آن کارها که تحملشان را نداشتی آگاه می کنم:

اما آن کشتی از آن بینوایانی بود که در دریا کار می کردند. خواستم معیوبش کنم، زیرا در آن سوترشان پادشاهی بود که کشتیها را به غضب می گرفت.
اما آن پسر ، پدر و مادرش مؤمن بودند. ترسیدیم که آن دو را به عصیان و کفر دراندازد.
خواستیم در عوض او پروردگارشان چیزی نصیبشان سازد به پاکی بهتر از او و به مهربانی نزدیکتر از او.
اما آن دیوار از آن دو پسر یتیم از مردم این شهر بود. در زیرش گنجی بود از آن پسران. پدرشان مردی صالح بود. پروردگار تو می خواست آن دو به حد رشد رسند و گنج خود را بیرون آرند... ومن این کار را به میل خود نکردم. رحمت پروردگارت بود. این است راز آن سخن که گفتم: تو را شکیب آن نیست.

<< خداوند می خواهد به انسان بگوید که قضاوت تو بیهوده است... من مثل تو نظر نمی دهم. نظر من شاهکار است. هزاران حکمت و تدبیر و تفسیر آسمانی در یک نظر من است. هنر خداوند این است، هنر خداوند این است که از دل خرابه کاخ به وجود می آورد. از دل مرداب نیلوفر را می رویاند. از درون خاک گیاهان و درختان را می رویاند...>>

برگرفته از سخنان استاد ایلیا
 

متن کامل «نظر خدا مانند نظر انسان نیست» در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳۱ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط قصه گو نظرات () |


Design By : Night Skin