زندگی سبز

 

هوالحی

ایقوم به حج رفته کجائید کجائید؟
معشوق همین جاست
بیائیـــد ... بیائیـــد...

معشوقتوهمسایهدیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوائید؟...
گر صورت بی صورتمعشوقببینید
هم حاجی و هم کعبه و هم خانه شمائید...
صدبار ازین خانه بدانخانهبرفتید
یک بار ازین خانه بر این بام برائید...
گر قصد شما دیدن آن خانهجانست
اول رخ آئینه به صیقل بزدایید...
کو دسته ای از گل اگر آن باغ بدیدید؟...
کو گوهری از جان اگر از بحر جدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد...
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید...

گنجید نهان گشته در این توده پر خاک...
چون قرص قمرزا  بر سیه باز برآیید...
(مولانا)



اﻣﺮوز ﺻﺒﺢ ﮐﻪ از ﺧﻮاب ﺑﯿﺪار ﺷـﺪی، ﻧﮕﺎھـﺖ ﻣـﯽ ﮐـﺮدم؛ و اﻣﯿـﺪوار ﺑـﻮدم ﮐـﻪ ﺑـﺎ ﻣـﻦ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯽ، ﺣﺘﯽ ﺑﺮای ﭼﻨﺪ ﮐﻠﻤﻪ، ﻧﻈﺮم را ﺑﭙﺮﺳﯽ ﯾﺎ ﺑﺮای اﺗﻔﺎق ﺧﻮﺑﯽﮐﻪ دﯾﺮوز در زﻧﺪﮔﯽ ات اﻓﺘﺎد، از ﻣﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﯽ. اﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺸﻐﻮﻟﯽ، ﻣﺸـﻐﻮل اﻧﺘﺨﺎب ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﯽ ﺑﭙﻮﺷﯽ.
وﻗﺘﯽ داﺷﺘﯽ اﯾﻦ ﻃﺮف و آن ﻃﺮف ﻣﯽ دوﯾﺪی ﺗﺎ ﺣﺎﺿـﺮ ﺷـﻮی ﻓﮑـﺮ ﻣـﯽ ﮐـﺮدم ﭼﻨـﺪ دﻗﯿﻘﻪ ای وﻗﺖ داری ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ و ﺑـﻪ ﻣـﻦ ﺑﮕﻮﯾـﯽ  :
ﺳـﻼم؛ اﻣـﺎ ﺗـﻮ ﺧﯿﻠـﯽ ﻣﺸـﻐﻮلﺑﻮدی. ﯾﮏ ﺑﺎر ﻣﺠﺒﻮر ﺷﺪی ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺸﻮی و ﺑﺮای ﻣﺪت ﯾـﮏ رﺑـﻊ ﮐـﺎری ﻧﺪاﺷـﺘﯽ ﺟـﺰآﻧﮑﻪ روی ﯾﮏ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ.  ﺑﻌﺪ دﯾﺪﻣﺖ ﮐﻪ از ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪی. ﺧﯿﺎل ﮐﺮدم ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ﺑﺎ ﻣـﻦ ﺻـﺤﺒﺖ ﮐـﻨﯽ؛ اﻣـﺎ ﺑـﻪ ﻃـﺮف ﺗﻠﻔـﻦ دوﯾﺪی و در ﻋﻮض ﺑﻪ دوﺳﺘﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﺮدی ﺗﺎ از آﺧـﺮﯾﻦ ﺷـﺎﯾﻌﺎت او ﺑـﺎ ﺧـﺒﺮ ﺷـﻮی. ﺗﻤـﺎم روز ﺑـﺎ ﺻـﺒﻮری ﻣﻨﺘﻈـﺮ ﺑـﻮدم.
ﺑـﺎ اوﻧﮫﻤـﻪ ﮐﺎرھﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﮔﻤﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ اﺻﻼً وﻗﺖ ﻧﺪاﺷﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯽ. ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم ﻗﺒﻞ از ﻧﮫﺎر ھـﯽ دور و ﺑـﺮت را ﻧﮕـﺎه ﻣـﯽﮐﻨﯽ، ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻮن ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪی ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯽ، ﺳﺮت را ﺑﻪ ﺳﻮی ﻣﻦ ﺧﻢ ﻧﮑﺮدی.
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ رﻓﺘﯽ و ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ ﮐـﻪ ھﻨـﻮز ﺧﯿﻠـﯽ ﮐﺎرھـﺎ ﺑـﺮای اﻧﺠـﺎم دادن داری. ﺑﻌـﺪ از اﻧﺠـﺎم دادن ﭼﻨـﺪ ﮐـﺎر، ﺗﻠﻮﯾﺰﯾـﻮن را روﺷﻦ ﮐﺮدی. ﻧﻤﯽ داﻧﻢﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن را دوﺳﺖ داری ﯾﺎ ﻧﻪ؟ در آن ﭼﯿﺰھﺎی زﯾﺎدی ﻧﺸﺎن ﻣﯽ دھﻨﺪ و ﺗﻮ ھﺮ روز ﻣﺪت زﯾـﺎدی از روزت را ﺟﻠﻮی آن ﻣﯽ ﮔﺬراﻧﯽ؛ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ درﺑﺎره ھﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ و ﻓﻘﻂ از ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ھﺎﯾﺶ ﻟﺬت ﻣﯽ ﺑﺮی... ﺑﺎز ھﻢ ﺻﺒﻮراﻧﻪ اﻧﺘﻈﺎرت را ﮐﺸﯿﺪم و ﺗﻮ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن را ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﺮدی، ﺷﺎم ﺧﻮردی؛ و ﺑﺎز ھﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺻـﺤﺒﺖ ﻧﮑـﺮدی.
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮاب...، ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮدی. ﺑﻌﺪ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ اﻋﻀﺎی خاﻧﻮاده ات ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﮔﻔﺘﯽ ، ﺑﻪ رﺧﺘﺨـﻮاب رﻓـﺘﯽ و ﻓـﻮراً ﺑـﻪ ﺧـﻮاب رﻓـﺘﯽ. اﺷـﮑﺎﻟﯽ ﻧـﺪارد. اﺣﺘﻤـﺎﻻً ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪی ﮐﻪ ﻣﻦ ھﻤﯿﺸﻪ در ﮐﻨﺎرت و ﺑﺮای ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺗﻮ آﻣﺎده ام.

ﻣﻦ ﺻﺒﻮرم، ﺑﯿﺶ از آﻧﭽـﻪ ﺗـﻮ ﻓﮑـﺮش را ﻣـﯽﮐـﻨﯽ. ﺣﺘـﯽ دﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮاھﺪ ﯾﺎدت ﺑﺪھﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻄﻮر ﺑﺎ دﯾﮕﺮان ﺻﺒﻮر ﺑﺎﺷﯽ.

ﻣﻦ آﻧﻘﺪر دوﺳﺘﺖ دارم ﮐﻪ ھﺮ روز ﻣﻨﺘﻈﺮت ھﺴﺘﻢ. ﻣﻨﺘﻈـﺮ ﯾـﮏ ﺳـﺮ ﺗﮑـﺎن دادن، دﻋـﺎ، ﻓﮑـﺮ، ﯾـﺎ ﮔﻮﺷـﻪ ای از ﻗﻠﺒـﺖ ﮐـﻪ ﻣﺘﺸـﮑﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﺧﯿﻠﯽﺳﺨﺖ اﺳﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﯾﮏ ﻃﺮﻓﻪ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ . ﺧﻮب، ﻣﻦ ﺑﺎز ھﻢ ﻣﻨﺘﻈـﺮت ھﺴـﺘﻢ؛ ﺳﺮاﺳـﺮ ﭘـﺮ از ﻋﺸـﻖ ﺗﻮ...

دوﺳﺖ و دوﺳﺘﺪارت:
ﺧﺪا


/ 18 نظر / 91 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sh

بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان! خدایا! سه رکعت زیاد است .. بنده ی من..قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو!... خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.. خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم.. بنده ی من.. در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.. ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است.چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است.. خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید.. ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود... اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود خورشید از مشرق سر برمـی آورد..خداوند رویش را برمـیگرداند ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟ وای

sh

وای نه.. خدای مهربانم.. با منم قهری.....؟؟ ولی باز هم خدا می بخشد.. و باز هم........... خیلی زیبا بود

ستاره بان

خدای بزرگ بازهم ما را بخاطر کم لطفی هایمان به خوبی های بی پایان و بی دریغت ببخش. ما هیچگاه آگاهانه از تو و از مهربانیت غفلت نمی کنیم. دوست دارت: بنده ای که بنده خیلی خوبی نبود

ستاره

سلام قصه گوی عزیزم هم انتخاب شعرت بسیار زیبا است و هم موزیکی که پخش میشود هنگام خواندن مطالب و روح را شاداب میکند. احساس میکنم که دارم ازش دور میشم اما همیشه با یک تلنگر دوباره به آغوشش برمیگردم شاد باشی و عاشق

ستاره

و باز هم سلام زمانی که بلاگفا خیلی اذیت میکرد ، وبلاگی در اسکای باز کردم که فقط یک پست دارد.فقط به خانواده ی مجازی ام آدرس دادم و حالا برای تو هم بعنوان یک دوست بسیار عزیز مینویسم و منتظر دیدارت آنجا هستم [قلب][لبخند][گل][بغل]

میثم

سلام [گل] بی مربوط به داستان زیری نیست تمام داستانهام یجورائی کنایه به این دولته.... ممنونم از حضوره سبزت پیروز و سر بلند باشی[گل][خداحافظ]

سارا

ین غزل بینظیر مولانا رو حضار بار هم كه بخونم، بازم هر بار لذت خوندنش مثل بار اول میمونه...راستی، واقعا شما چرا به او سلام نکردی، چرا شما از او تشکر نکردی، چرا منتظر شدی كه او سر صحبت رو با شما باز کنه، چرا در انجام تمام کارهای كه از او انتظار دشتی، خودت پیش قدم نشودی؟

سارا

اشکالات املایی من ببخش، من فارسی رو با گوگل تیپ میکنم كه همیشه عالی از آب در نمیاد [خجالت]

فرینوش

. . . خدا نور بود و نور نام دیگر آرامش ... چقدر زیباست که بی آنکه بدانیم هر صبح به عشق نور چشم می گشاییم و به امیدش روزگار می گذرانیم و در انتهای روز برای هم دعا می کنیم که: زندگی تان نورانی ... . . .

زهرا

سلام قصه گو جان یعنی باور کنم که برگشتی اما سراغی از من نگرفتی؟ چقدر منتظرت بودم برگردی اما نیومدی پیشم[ناراحت] خوشحالم که برگشتی از تو وبگذر فهمیدم که اومدی مثل همیشه زیبا بود خداجونم منم خیلی دوست دارم ولی گاهی فراموشت میکنم منو ببخش موفق و شاد باشی [گل][گل][گل][گل] [خداحافظ]