داستان یک

 20080519113810kelid-2-f.jpg - image uploaded to Picamatic

حالا دیگر هفت سال داشت. پدر و مادرش برای رسیدن این زمان، لحظه شماری کرده بودند. از این پس، پسرکشان به مدرسه خواهد رفت و بسیاری چیزها خواهد آموخت، هر آنچه را که لازم است او را به سوی زندگی موفق رهنمون شود، درست مثل سایرین. اما پسرک، تا کنون بسیاری چیزها آموخته بود اما نه از مدرسه،نه از اندک اطرافیانشونه حتی از پدر و مادرش. کرد و " می فهمید ". ساعت ها نشستن در کنار رودخانه، گوش سپردن به آوای کوهستان، خیره شدن به آسمان و ابرها، برای او از هر تفریحی لذت بخش تر بود. او در بسیاری از کارها مهارت فراوانی داشت. می دانست چگونه می تواند حتی هنگامی که رودخانه خروشان است بدون اینکه آسیبی ببیند عرض رودخانه را طی کند و خود را به آن سو، به چشمه و درخت مورد علاقه اش برساند. می دانست که چطور می تواند بدون اینکه درختان را بیازارد با آنها و نه از آنها بالا رود لانه پرندگان را بیابد. او زمان تخم گذاری و بیرون آمدن جوجه های پرندگان را می دانست و از این که می دید آنها چطور رشد می کنند و می آموزندو در طبیعت زندگی کنند، حظ می کرد.اکنون پدر و مادرش می خواستند او را به مدرسه بفرستند.  پسرک هیچ تصوری از مدرسه نداشت. مدرسه چه جور جایی بود؟ در آنجا چه چیز انتظارش را می کشید؟ نمی دانست فقط می دانست که پدر و مادرش او را بالاخره به آنجا خواهند فرستاد. پس مثل همیشه ، چشم ها و گوشهایش را گشود تا بداند و بفهمد. نخستین چیزی کهفرا گرفت، کشیدن خطی صاف بود.  این خط صاف یک بود. نخستین تعلیم، یک  بود. همانطور که آخرین نیز.
گویی این یک را قبلاٌ نیز دیده بود؛ درخت محبوبش ، 
یکی  کشیده به سوی آسمان بود. رودخانه اش همچون یکی  بی انتها بنظر می رسید. عقابش هنگام شیرجه برای شکار، یک بود و یک های فراوان، اما یکی
.
پس او نوشتن این «یک» آشنا را آغاز کرد و آن را ادامه داد. دیگران به یادگیری سایر آموزشها پرداختند و (به ظاهر) پیشرفت کردند اما او همچنان (به ظاهر) فقط به آموختن
یک
می پرداخت و آن را ادامه داد.
آموزگارش پرسید : چیزهای دیگری هم برای آموختن هست. نمی خواهی آنها را بیاموزی؟ نوشتن یک را به پایان نرسانده ای؟ او پاسخی نداد و کماکان ادامه داد. یک هفته، یک ماه و... گذشت. امید پدر و مادرش برای اینکه او چیزی بیاموزد، از بین رفته بود چون او فقط یک را می دید. «یک» را می شنید و «یک» را نقش می زد. او را از مدرسه بیرونش راندند چرا که گمان کردند او نمی خواهد یا نمی تواند چیزی بیاموزد. اما پسرک در خانه هم همان تمرین را دنبال میکرد و در برابر همه پرسش ها، یک پاسخ داشت، هنوز «یک» را نفهمیده
ام. و دیر زمانی گذشت...
روزی او به مدرسه پیشین اش بازگشت و آموزگارش را دید. به او گفت : یک را فهمیدم، ببینید درست می نویسم؟ و گچ را از آموزگار گرفت و روی دیوار «یک» را نقش زد و دیوار،
دو نیمه شد...

تقدیم به استاد عزیزم ایلیا «میم»قلب

برگرفته از نشریه هنرهای زیستن

 

 

/ 31 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرواريد عرفان

سلام قصه گوی عزیز و خوبم [گل] خوشحال از حضور پر مهرت . پستهای قبلیت را خواندم و از این یکی بودن واقعا لذت بردم . ممنون [دست] که یکی هست و هیچ نیست جز او / وحدهولااله الا هو . همواره دلت شاد و لبت خندان باد . [خداحافظ]

روبات

سلام قصه گو برام قصه بگو.. وبت عالیه حرف نداره خوشحال می شم به منم سر بزنی. [گل]

روبات

با احازتون من شما رو لینک کردم.[شوخی]

Saeed Ebadzadeh Mosadegh

گمان مبر که به اخر رسید کار مغان هزار باده ناخورده در رگ تاک است [گل]

صبا(تنهایی ماه)

بي روي بهار تو شب عيد گذشت شادي لب بام ما نرقصيد گذشت بعد از همه ي خانه تکاني هامان دوري تو گرد غصه پاشيد گذشت ________________________________ عيدت مبارک آپم

صبا(تنهایی ماه)

بي روي بهار تو شب عيد گذشت شادي لب بام ما نرقصيد گذشت بعد از همه ي خانه تکاني هامان دوري تو گرد غصه پاشيد گذشت ________________________________ عيدت مبارک آپم

ستايشگر

سلام حال شما ؟ هنوز هم به دنبال فهميدن يك هستم .... وبلاگ ستايشگر به روزه در آخرين فصل از سال 1386 اميدوارم سال خوبي داشته باشيد در پناه رحمت خدا باشيد [گل][گل][گل]

نازی

سلام به كلبه قلبم دعوتت مي كنم تا در اجاق سرد دلم چيزي جز خيال تو نمي سوزد بيا و ببين كه چگونه قلب بهانه گيرم مدام پاي بر زمين مي كوبد و با هر بهانه اي باران سرد تنهايي را بر چهره ام مي نشاند دستانم از تو دور است و چشمانم در حسرت ديدارت اشكبار لحظه ي سفيد امدنت را نقاشي و جاده سياه رفتنت را خط خطي مي كند بروزم منتظرتم[گل][خداحافظ]

نازی

لز آشنایی با وبلاگ زیبا شما خوشحالم اگه قابل دونستی یه سر بزن منتظرم[گل][خداحافظ]