رشته ایمان

کوهنوردی مدت‌ها رؤیای فتح قله‌ی کوه " آی مانتن" 1 را در سر می‌پروراند. پس از سال‌ها برنامه‌ریزی و تدارک بالاخره روزی به قصد قله حرکت کرد.اما از آنجا که حاضر نبود افتخار فتح آن را با کس دیگری شریک شود، به تنهایی به راه افتاد. از خود راضی

هر چه بیشتر بالا رفت، هوا تاریک و تاریک‌تر می‌شد. اما تصمیم گرفت به جای اطراق کردن به حرکت‌اش ادامه دهد. طولی نکشید که هوا کاملاً تاریک شد و شب با همه‌ی سنگینی‌اش سراپای ارتفاعات کوهستان را فرا گرفت و دیدش را به صفر رساند.استرس

همه چیز در سیاهی فرو رفته و آسمان پوشیده از لایه‌های غلیظ ابر شده بود. کوهنورد هم‌چنان به صعود خود ادامه می‌داد و صد متری بیشتر تا رسیدن به قله فاصله نداشت که پایش از لبه‌ی صخره لغزید و به پایین پرت شد. در لحظات سقوط از میان توده‌های تاریکی، احساس می‌کردکه زمین دهان گشوده و او را می‌بلعد.استرس

ارتفاع زیاد بود. مسیر سقوط طومار خاطرات تلخ و شیرین‌اش را در هم می‌پیچید. با خود اندیشید که حتماً خواهد مرد که یکباره نزدیک بود با ضربه‌ی هولناکی به دو پاره شود. آخ

خوشبختانه او هم مانند هر کوهنورد ماهر دیگری طناب بلند کوهنوردی را به کمرش بسته و قلابش را در مسیر صعود به صخره‌ها محکم می‌کرد.            

کوهنورد که مانند آونگی میان زمین و آسمان معلق و بی‌حرکت مانده و چاره‌ی دیگری برایش نمانده بود فریاد زد: "خدایا کمکم کن، به فریادم برس!" وقت تمام

یک‌باره صدایی از سمت آسمان شنید: "از من چه می‌خواهی؟"

کوهنورد ناله کرد: "نجاتم بده."

 " آیا واقعاً ایمان داری که می‌توانم نجات‌ات دهم؟"
 
" البته که ایمان دارم، ای خدای من"

"پس طنابی که به آن آویزانی را پاره کن."

دوباره سکوت همه جا را فرا گرفت.اما این بار کوهنورد محکم‌تر از قبل طنابش را چسبید.کلافه

روز بعد، گروه امداد کوهستان گزارش داد که جسد کوهنوردی را یافته‌اند که در ارتفاع دو قدمی از سطح زمین به طنابی یخ زده است.ناراحت
____________________

1- می‌گویند " آی مانتن " کوهی‌ست در وادی‌های منیّت

/ 162 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مينو

سلام. عيد بزرگ نيمه شعبان رو بهتون تبريك ميگم. اميد كه سال آينده در حضور امام زمان تولدشون رو جشن بگيريم...[گل]

اصلاح طلب

سلام. من مسافرت بودم. ببخشید دیر شد. اینجا که خبری نیستتتتتتتتتتت. اما بیا. به یه بزم دعوت شدی. [گل][گل]

سحر

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز، باد و بارانی بود اندرون دلم... و صدای چند کلاغ... و جیرجیرک کاغذ و قلمی... و کرور کرور دل برای نوشتن... چه کنم، چاره چیست؟؟؟ به روزم دوست داشتی یه سر بیا قدومت همیشه بر سر چشمان ما جای دارد مهربان...[گل][گل][گل]

زهرا

سلام قصه گو جان خوبي؟كجايي؟دلم واسه خودت و داستانهات تنگ شده نماز و روزه هات قبول من آپم و منتظر حظورت و شركت در مسابقه هستم التماس دعا [گل][گل][گل]

زهرا

سلام قصه گو جان خوبي؟كجايي؟دلم واسه خودت و داستانهات تنگ شده نماز و روزه هات قبول من آپم و منتظر حظورت و شركت در مسابقه هستم التماس دعا [گل][گل][گل]

sobhdam

[لبخند]دوست عزیز خسته نباشی تو باید بیشتر برای وبلاگت زحمت بکشی استعدادش رو داری یه سری به ما بزن... یه کدی معرفی میکنم اگه حال کردی گوشه وبلاگت قرارش بده با ای کد تو وبلاگت می تونی بازی و مقاله و نرم افزار برای دانلود و حدیث به صورت تصادفی داشته باشی اینم کد : <script src="http://www.sobhdam.com/index/javascript/sobhdam.js"></script> با تشکر خدانگهدار

صبحدم

با سلام دوست عزيز از نظر گذاشتن براي شما لذت مي برم . خيلي بزرگوار هستي. اگه تونستيد به وب سايت منم يه سري بزن تازه افتتاحش کردم. در ضمن اگه تمايل داريد اين کد روهم در گوشه وبلاگتون قرار بديد جالبه:يه امتحانش بکنيد. <script src="http://www.sobhdam.com/index/javascript/sobhdam.js"></script> به اميد موفقيت همه مسلمانان جهان به خصوص ايرانيان گل.