پادشاه فصل ها… پاییز

 

 

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی‌برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصلها، پاییز

«
مهدی اخوان ثالث»



        =====================================

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان مان را.


مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت.

فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:

خدا سلام رساند و گفت:

مبارکت باد این شولای عریانی؛
که تو اکنون داراترین درختی.
و چه زیباست که هیچ کس نمی داند
تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه
بی چیز تا کجاها دویدی!
  (عرفان نظرآهاری)

 

 

 

 

 

/ 30 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sh

آپم دوست عزيزم منتظر حضورتون هستم

ستاره

سلام "" کودتا با پیتزای سبزیجات "" با طنزی از ابراهیم نبوی به روزم منتظر حضور سبزتان [گل][لبخند][گل]

میثم

........♥#########♥ .....♥#############♥ ...♥###############♥ ..♥##### سلام ########♥..................♥###♥ ..♥##################♥..........♥#########♥ ....♥#### دوست عزیز ####♥......♥#############♥ .......♥################♥..♥#### به روزم ####♥ .........♥################♥################♥ ...........♥###############################♥ ..............♥############################♥ ................♥####### تشریف بیارید ########♥ ..................♥######################♥ ....................♥###################♥ ......................♥### سر بلند باشی ###♥ ........................♥##############♥ ...........................♥###########♥ .............................♥#########♥ ................................♥#######♥ .................................♥#####♥ ...................................♥###♥ .....................................♥#♥

اینه

سلام قصه گوی مهربون. خوبین من در رفت و آمد هستم. نگران نباشید ولی هستم. ممنونم از وب همیشه زیبات. و ممنونم که بهم سر زدین.

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزیز و گرامی و قلم توانمندتان و آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما در تمامی مراحل زندگانی ، باستحضار حضرت عالی میرساند کلبه درویشی حقیر با مطلبی آموزنده با عنوان. ..".. محبت + گذشت = دوست داشتن.."...بروز شده است ..خوشحال خواهم شد دیدن کنید و نظرات ارزشمند خود را مرقوم فرمائید ، مثل همیشه منتظر قدمهای سبز و حضور گرمتان هستم .. ....ارزش انسان ز علم و معرفت پیدا شود ...بی هنر گر دعوی بی جا کند رسوا شود ....هر که بر انسانهای حق پیوست عنوانی گرفت ...قطره چون وصل به دریا شود دریا شود ..ای که بر ما میکنی از جامه نو افتخار ...افتخار آدمی کی جامعه دیبا شود....درپناه حق و خدا نگهدارتان [گل]

ستاره بان

سلام قصه گوی عزیز و چقدر از شنیدن سلام خداف خشنود شدیم.

آرسلم

سلام من آپم اگه تونستیدیه سری بزنید[گل]

ساز خدا

به مجلس پسر دایی ام دعوتید هدیه یادتان نرود[گل]

زیتون

بسم الله سلام قصه گوي قشنگم! خوبي؟! ببين کاش صفحه وبت رو عوض کني....سياه چشم آدم رو اذيت ميکنه....مطالب به اون درخشاني و قشنگي نبايد توي اون صفحه سياه نوشته بشه! خوشحالم که اومدم سري زدم بعد از عمري...اميدوارم ببخشي منو! مراقب خودت باش!

زیتون

بسم الله سلام قصه گو! يک سري به من بزن حالم خيلي گرفته است