خدا ی زیبا

166ggap.gif - image uploaded to Picamatic

 

14wx7y9.gif - image uploaded to Picamaticخدا زیباست14wx7y9.gif - image uploaded to Picamatic

 

او که همیشه اشکهای ما را می بیند وبه ما تسلی می دهد.

او که همه ما، عاشقانه او راصدا می کنیم  

و او به ماجواب می دهد.

او که مارا دوست دارد  نه به خاطر زیباییمان؛

نه به خاطر معلوماتمان

ونه به خاطر داراییمان ؛
 به خاطر خودمان واقعا ما را دوست
دارد

و هیچ وقت ما رافراموش نمی کند

حتی در لحظه مرگ ودر لحظه بیماری

و تنهایی وحتی در لحظه ای که با ما قهر است .

11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic

 

2epizia.jpg - image uploaded to Picamatic

کلاغه دلش گرفته بود ...
کلاغ سیاه پاپـتی ،
پرید روی شاخه درخت و گفت : قار و قار !
از یه جایی صدا اومد که : زهر مار !!!
بغض کلاغه ترکید ، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید ،
قطره اشک لابه لای پرهای
سیاهش گم شد و رفت ،
یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ ،
قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین ...
یه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !
کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سیاه می دیـد
عین خودش : زشت و سیاه ، کلاغ مرد ...
کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود ،
آخه شب قبل یه گربه بچه هاشو خورده بـود .
کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ،
کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سیاه پاپتی ،  زشت و
سیاه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...
کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهمید ....؟!!
حیف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...
راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟!
ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ،
رد میشیم از کنار هم ...حرفای بیخود میزنیم ،
خنده هامون شیشه ای ، درد دلامون الکی ،
عاشقیامون دروغکی !
ما لای دودا گم شدیم ؛ تصویرامون خیالیه ،
هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئوالیه ...؟!
دل چیه : یک تیکه خون ، پر از " نرو ، پیشم بمون ... "
دلم میخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ،
زشت و سیاه و خط خطی ...
پر میزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !
می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : قار و قار !
پشت سرش یه زهر مار !!!
حداقل این فحشه که راستکی بود !
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ،
کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...
نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛
کلاغ تـنهایی بودم ، گمشده تو شهر دود ....
اشک کلاغو هیچکسی نمی تونه ببینه !
حال دلش ؟! عجب ....! مگه حالی واسش میمونه ؟!
دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز ،
زخم یه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما)
،
دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه ،
کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !
کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...
صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ،
کلاغ با دلش پرید تو قصه ها ...
دلش نگو ، یه تیکه خون ؛ پر از " برو ، پیشم نمون .... "

11k8efm.gif - image uploaded to Picamatic

 سیاه کوچکم بخوان!

 کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت: کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود. پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند.

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت: تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی، آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن. 

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت: بخوان، برای من بخوان، این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را.

و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد. (منبع: اینترنت)

11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic 11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic

/ 25 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل یخ

[لبخند]سلام و روزگار به کامتان شیرین [گل]هفته ی خوبی رو شروع کرده باشید و تا پایانش مرتب خبرهای خوب و شادی آفرین دریافت کنید [گل] [گل]آمین یا رب العالمین[گل]

گل یخ

[لبخند]خدایا شکر بخاطر تمام داده ها و نداده هایت که داده هایت رحمت و نداده هایت حکمت است[گل]

فرشته مهر

سلام هر چقدر تحلیل ما از هستی و فلسفه آفرینش و......بیشتر باشد صبر و تحملمان افزون تر خواهد بود . اگر نگاه زیبا باشد ، دنیا زیباست ... [گل]

آریان

می دونی چرا آدم وقتی بزرگ می شه با خودكار می نویسه؟ چون یاد بگیره که : هر اشتباهی پاك نمی شه

سیدمهدی پروانه جلیلی

با سلام یادت میاد زمانی نچندان دور کلبه کوچکی را منور کرده بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟ نور کلبه داره خاموش میشه . دوباره بیفروزش. [دست][گل][خداحافظ]

زهرا

سلام قصه گو جان ببخشيد كه دير اودم[خجالت] اون تعداد پست هايي رو هم كه نخونده بودم رو خوندم [لبخند] بسيار زيبا بود اين پست هم زيبا بود من فهميدم فقط خدا هست كه منو دوست داره منم خيلي دوسش دارم و نميخوام كه لحظه اي عشقم بهش كم بشه دوست دارم[ماچ][قلب] موفق و شاد باشي [گل][گل][گل][گل] [خداحافظ]

بادگیرکاهگلی

سلام قصه گوی عزیز و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.. الهی که برسی. [گل]

مهدی

[گل][گل][گل][گل] [گل][لبخند][لبخند][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][لبخند][لبخند][گل]

گل یخ

[لبخند]سلام و روز بخیر [گل]سحبان وائل را در فصاحت بی‌نظیر نهاده‌اند. بحکم آنکه بر سر جمع، سالی سخن گفتی لفظی مکرر نکردی. و گر همان اتفاق افتادی، بعبارتی دیگر بگفتی. وز جمله آداب ندماء ملوک یکی اینست. سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود چو یکبار گفتی مگو باز پس که حلوا چو یکبار خوردند بس [گل]امیدوارم حکایت عشق وبلاگ گل یخ به حکایت حلوای تکراری تبدیل نشده باشه[گل][چشمک] [گل][لبخند][گل]

p_A

وبسایتت خییییییییییییییییییییییییلی قشنگه...