ایمان و قضاوت

سلام دوستان خوبمقلب

دیروز در محل کارم جریانی برام اتفاق افتاد که اصلاً خوشایند نبود ناراحت بطوری که حالم حسابی گرفته شد و مجبور شدم زودتر از وقت معمول برم خونه ابروسوار ماشین که شدم برادرم  زنگ زد و از من دعوت کرد که برم باهاش فیلمی تماشا کنم. منم برای اینکه خودم را چند ساعتی سرگرم کرده باشم دعوتش را پذیرفتم خنثی فیلم داستان مردی بود که به جرم قتل همسرش محاکمه می شد. البته مرد ادعا می کرد که بی گناهه ، وکیل مدافعش هم خانمی بود که بهش سخت علاقمند شده بود و مطمئن بود که او بی گناهه، از طرفی هم هیئت ژوری نتوانسته بودند که با هم به توافق برسند و در نهایت این خود قاضی بود که می بایست قضاوت را به عهده بگیره...
قضاوت ... دقیقاً همان موضوعی بود که روزم را خراب کرده بود... دیروز دوستان من لطف کرده و مرا مورد قضاوت قرار داده بودندعینک قضاوتی ناعادلانه... و امروز تمام فکرم این بود که ما آدما چقدر راحت افراد را مورد قضاوت خود قرار می دهیم و فراموش می کنیم که تنها قاضی عادل خودخداوند یگانه است.

1220790891.jpg - image uploaded to Picamatic


پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز،غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سواراست. من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امن اند و خدایی کجدارومریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.پیش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.
گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل.
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش
را سزاوار بودم
سوال

منبع: اینترنت 

/ 48 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قلم

سلام قصه های زیبا و آموزنده ای دارید منتظر حضور سبزتون در وبم هستم اگر مایل به تبادل لینک بودید خبرم کنید موفق باشید

راهی

سلام قصه هایت دلم را تازه کرد ... آیا تو هم همسفر خواهی بود؟

مهدی@@دفتــــــــــر عشق

سلام دوست عزیز خوبی؟[گل][قلب] ***** دفتر عشق به روز شد ***** منتظر حضور شما هستم[گل][قلب] برقرار باشی و سبز [گل][قلب]

مینو

سلام. آخه قبلیه قشنگ تر بود. البته هر چی شما دوست داشته باشی وبلاگتو قشنگ می کنه...[چشمک]

هستیا

چقدر مطالب وبلاگت زیباست دوستشون دارم همیشه بهاری باشی[گل]

امیدوار

هیچ متوجه هستی !؟ تو زنده ای ! بنابراین قدر زنده بودن خودت را بدان و زندگی ات را طوری سپری کن که ارزش زنده بودن و نفس کشیدن را داشته باشد.

امیدوار

منتظر حضور سبزتون هستم پاینده و پیروز باشید

الهه

#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] #######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل]#######[گل][گل][گل] مرسی ازحضورقشنگت