میلاد آدم

The Creation of Adam, c.1510 (detail) Poster by Michelangelo Buonarroti


نعره زد
عشق که خونین جگری پیدا شد
حُسن لـرزید که صاحـب نظری پیـدا شد

 فِطرت آشــفت که ازخاکِ جهانِ مجبـور
 خودگری،خودشکنی،خودنگری پیدا شد
 خبری رفت ز گردون به شبستانِ اَزَل
 حذر ای‌  پَردگیان، پرده‌ دری پیدا‌ شد
 آرزو بی‌خبرازخویش به آغوش حیات
 چشم واکرد و جهان دگـری پیدا ‌شد
 زندگی گفت که درخاک تپیدم همه‌عمر
 تا ازین گنبدِ دیرینه دَری پیدا ‌شد
                                                             

 
پیش از «میلاد آدم» ،«گل بود و سبزه بود و سرودِ پرنده بود»، امّا، جهان از نگاه بی‌تابی که زیباییها را دریابد و شیفته ‌وار به آنها دل بسپارد، تهی بود.
هنگامی که انسان پدید آمد، «عشق نعره کشید و حُسن لرزید»، چرا که پیش از او، درمیان سراسر پدیده‌های جهان نه‌«خونین‌جگر»ی پیدا ‌بود که عشق بر جان بی‌تابش بنشیند و نه «صاحبنظر»ی که به زیبایها دل بسپارد و واله و شیدایشان شود.
پیش از تولد انسان، «جهانِ مجبور» در پنجهٌ سرنوشتی ازپیش ‌تعیین ‌شده تخته ‌بند بود و از آن گریزی نداشت. با «میلاد آدم»، «فطرت آشفت»، چرا که از « خاکِ جهانِ مجبور»، موجودی پدید آمد که با رخنه در دیوارهٌ درشتِ ضرورت و اِجبار، زندگیِ خفته در خاک را بال و پرِ پرواز بخشید و از این «گنبد دیرینه» و کهن، دَری به گُستره‌های ناپیداکردن جهان هستی گشود؛ موجودی «خودشکن»، «خودگر» و « خودنگر»؛ موجودی که می‌تواند خودِ ناساز و پلشت و آلودهٌ خود را بشکند و به ‌جای آن، «خود»ی بیافریند پاک و پیراسته و نیک‌ کردار، آن‌گاه، به‌ هوش باشد تا این خودیِ نوپا به ‌حال ناپسندیده پیشین بازنگردد. خدایِ هستی ‌بخش پیش از آن که انسان را بیافریند «بارِامانت» را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه کرد، امّا، «جهانِ مجبور» از پذیرفتن آن سر ‌باز زد و نخواست از سرنوشت محتومی که برایش تعیین شده بود، پای فراتر‌نهد و «خودشکن، خودگر و خودنگر» شود. انسان با پذیرفتنِ «بارامانت» در راهی ناشناخته و شگفت گام نهاد و معمارِ سرنوشت خود شد.

عارفانِ صاحبدل بر این باورند که عشق، همان بارِ امانتی است که «جهان مجبور» از آن بهره‌یی ندارد و تنها انسان است که می‌تواند پذیرایِ بی‌قراریهای عشق شود و در این راه از هستی خویش بگذرد و به رنگ معشوق درآید.
آفرینش انسان که خدا او را «اَحسنَ الخالقین» نامید‌، دربرابرِ جهان مجبورِ خفته در خاک راهی دیگرگونه گشود و عشق، که برجسته ‌ترین ویژگی انسان است، زندگی انسان را از همگون و همسو‌شدن با زندگیِ دام‌ و‌ دَد رهایی داد و به او بال و پرِ پرواز بخشید. زندگی، بی‌آفتاب عشق، چگونه می‌توانست سلطهٌ سیاه و دامنگسترِ شب را بشکند و روشنی را در دل تاریکی ها ماندگار سازد؟

  تفسیری از غزل میلاد آدم -اقبال لاهوری

/ 52 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام. از لطفت به وبلاگم ممنونم. چون آپ نکرده بودی همینجا دوباره مزاحمت شدم.

مروارید عرفان

سلام بر قصه گوی عزیزم [گل] عشق بهترین نغمه بر موسیقی زندگی است ، انسان بدون عشق هرگز با همسرائی باشکوه زندگی ، همنوا نخواهد شد . شاد و پویا باشی [دست]

عرفان

سلام قصه گوی خودم ! دلم واسه قصه های جدیدت لک زده [تایید][تایید][گل][گل][گل]

رضوانه

[گل] [گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

رضوانه

ممنون که بهم سرزدین وبلاگ جالبی دارین مخصوصا با اون قصه های جذاب[تایید][تایید][تایید][خداحافظ]

امیرحسین

سلام وبلاگت خیلی لطیف و پر از احساس قشنگه مطمئن باش اگر بخوای .... منتظرت هستم

دفتر عشق

نسیم خوش عشق چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست! این نسیمی که میوزد بهاریست ، پر از عطر و بوی عاشقیست ! از کدامین سو می آید این نسیم بهاری ، از سوی دریا می آید یا صحرای عشق سلام [گل] دفتر عشق بروز شد منتظر حضور گرمتون میباشم از این به بعد دفتر عشق هر سه روز یک بار بروز میشود [گل][گل][گل]

ایرج uk

[گل][گل][گل][گل][گل][ماچ][چشمک][دست]میرسی که امدی بازم بیا

ایرج

نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القران و ان کنت من قبله لمن الغافلین سلام دوست گرامی ممنونم از نظر لطفی که داشتین موفق باشید[گل]