شیدای عشق



ع
 
شق
را بسیار جسته‌ام. اشک‌های تلخ جدایی و پشیمانی ریخته‌ام تا عشق را بشناسم.همه‌چیز، تمام دل‌بستگی‌ها و توهمات زندگی را به دور افکندم، تا سر‌انجام دانستم که شیدای عشق خدا هستم. آن‌گاه عشق را از همه‌ی قلب‌های صادق نوشیدم و آن یگانه عاشق هستی، آن یگانه عطری را که شکوفه‌های عشق را معطر می‌کند، در گلزار هستی بوئیدم.بسیاری از مردم می‌پرسند، چرا عشق از قلبی به قلب دیگر می‌گریزد و چنین متزلزل و ناپایدار است. اما خردمندان می‌دانند که تزلزل در عشق راه ندارد. بلکه عشق حقیقی در جست‌و‌جوی خدای یگانه که به صور مختلف در خلقت حضور دارد، می‌باشد. خداوند، عشق محض است، اما برای تجربه کردن ما انسان‌ها عشق خود را به عشق، عاشق و معشوق تقسیم کرده است. عشق خدا زیبا، پاک، جاودانه و سرور بخش است. خدا عشق است و کار عشق هم دوست داشتن است. دوست‌داشتن بدون وجود معشوق محال است. چون خدا هستی بیکران ابدی است، کسی به غیر از خودش وجود ندارد که دوست بدارد. بنابراین بایستی، خویشتن را معشوق تصور کند و بیندیشد که چون عاشقی او را دوست می‌دارد. عاشقی و معشوقی مستلزم جدائی است و جدائی موجد اشتیاق و اشتیاق انگیزه جست‌و‌جو و تلاش می‌باشد. دامنه و دایره‌ی جست‌و‌جو هر چند وسیع‌تر و تلاش شدیدتر گردد، درد فراق بیش‌تر محسوس و میزان اشتیاق سوزناک‌تر می‌شود. چون اشتیاق به غایت درجه رسد، فراق هم به حد کمال می‌رسد. آن‌گاه منظور از جدائی، که درک احساسات عاشقی و معشوقی عشق می‌باشد، پایان یافته و روزگار وصل پیش می‌آید. چون نعمت وصل حاصل گردد، عاشق متوجه می‌شود، خود معشوقی بوده که خویشتن را دوست می‌داشته و وصل خود را خواهان بوده و آنکه مراحل سختی را برای این منظور پیموده، موانعی بوده که خود بر سر راه خویش ایجاد نموده است. وصل به غایت دشوار است زیرا شدن آنچه که شما هم‌اکنون هستید غیر‌ممکن است!    وصل چیزی نیست مگر خویشتن را یکتا دانستن.

از کتاب گرد معبد عشق، ترجمه فریبا مقدم، نشر کلک آزادگان و  همه چیز و هیچ چیز، آواتار مهربابا

 

View Full Size Image
View Full Size Imageقصه : 
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.
پایان نخستین شب بود پیش از آن نه شبی بود و نه روزی.
عالم زر در انتظار طوفان روز الست سکوت کرده بود . خداوند همه ی ذرات را فرا خواند وذرات پراکنده بصدای دعوت فرشتگان به هم برآمدند و در یک چشم به هم زدن پشت سر هم زانو به زانوی هم نشستند و خداوند شروع به نوشتن کرد.
در هر ذره ای می نگریست و بر لوح سبز رنگش چیزی می نوشت نوبت من شد دیدم که در من می نگرد. ناگهان تمام هستی ام گرم شد نگاهش را از من گرفت و قصه ام را نوشت. روحی در من دمیده شد و امانتی بر شانه هایم هموار گردید . اسماء را آموختم وفرشتگان را نگریستم که به امر او سجده می کردند و کفر را دیدم که تسلیم نشد؛ به امر او ، " نه" گفت و  مسلمان نشد و بر خواسته ی خداوندگار معشوقم عشق نورزید . نگاهش کردم دلم گرفت دلم عجیب گرفت و دلم می گیرد وقتی در مذهب عشق تسلیم نمیبینم؛ مسلمان نمی بینم . خشمگین می شوم و آتش می گیرم... آری ابلیس سالهاست که آتشم می زند. خداوند فرمود" دور باش" و ابلیس با خود عهد بست آنروز . من هم باشما عهد بستم که جز خدا نگویم و جز خدا نپویم و ما هم پیمان شدیم آنروز یادتان می آید ؟ یادتان می آید که خدا شاهد این پیوند بود؟ با شماپیوند خوردم که جز عشق نگویم و جز عشق نجویم و من تو " ما " شدیم.
نگاه کن ابلیس را می نگری؟ او نمی خواهد من و تو ما شویم او می خواهد خدا را جداکند . می بینی نقل یک نقطه است؛ نقطه ای که پر از راز و رمز است . که اگر در فکربالا باشد خداست و اگر در تکاپوی پایین، جداست . خوب گوش کن. این ندایی دوباره است؛ این دعوتی عاشقانه است دوست بدار و به هیچ قیمتی دوستی قدیمی امان را برای هیچ و پوچ از خاطر مبر . سجده ی شکر به جای آور تا پیمانمان را بیاد آوری...

همه را به خاطر او دوست بداریم چرا که همه اوست و او
" یکی" است.

View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

/ 39 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام قصه گو جان ببخشيد دير اومدم[خجالت] قصه گو جان مثل هميشه زيبا بود پشت سر هم هر معشوقي خدا ايستاده قصه گو جان با اجازه تو من پست قبليتو گذاشتم تو وبلاگت البته اگه احازه نميدي پاكش ميكنم شرمنده خيلي وصف حال خودم بود[خجالت][خجالت] خواستم آدرس وبلاگت هم بذارم اما هركاري كردم لينك باز نشد[ناراحت] موفق و شاد باشي [گل][گل][گل][گل] [خداحافظ]

آریان

سلام هم وطنم بر جای پای خود گام میگذارم برای یافتن خود ولی ظاهرا بیگانه ای از اینجا گذشته است آریان

عاشق

« به خورشید خیره شوید. اگر واقعا به خورشید خیره شوید ، کور می شوید. اما این کوری ناشی از قدرت نور است و نه از جهل و تاریکی. این نابینایی عاشق است نه کوری نادانی و تنفر. وقتی اینگونه کور شدید ، دیگر چیزی نمی بینید. هیچ کس و هیچ چیز را ، تنها خورشید است که در خاطر شما ، درقلب و ذهن شما به جای مانده ، چیزی نمی بینید . نه من را ، نه تو را ، تنها او را می بینید . نه دنیا ، نه مال دنیا ، نه لذت های دنیا ، نه چیزی که مال من است ، نه پدر ، نه مادر ، نه همسر ، نه دیروز و نه فردا را ، نه برادر و نه خواهر ، هیچ چیزی نمی بینید جز خورشید زندگی را ... فراموش نکنید آن نابینایی که از نور و از عشق ناشی می شود ، خود به روشن بینی، به شهود حقیقت و به کشف اسرار منجر می گردد. پس این عاشق نابینا ، چشمش به باطن خورشید ، به خورشید درون گشوده می شود . او خورشید حقیقی را دردرون خود پیدا می کند. روح خدا را در خود می بیند و خدا را در می یابد. پس به آن خیرگی پر از آرامش و لذت ادامه می دهد. این خورشید درونی ، عظیم است. حرارتی شدید دارد. بسیار شدیدتر از خورشید بیرونی. پس وقتی آشکار شود ، همه ی وجود انسان را ، همه ی منیت ها ،

کانون کودکان ایلیا

بچه ها سلام، دوستان سلام ما جمعی از کودکان آل یاسین تصمیم گرفته ایم مثل بزرگترهای خود، وبلاگی درست کنیم و در آن از استاد ایلیای مهربان و خانم پریا و ایلیاهو و ادریس و بقیه حمایت کنیم.ما تصمیم گرفته ایم ایلیا هو با اینکه از بعضی از ماها کوچکتر است، رهبر کانون کودکان ایلیا باشد، البته اگر خودش قبول بکند. ما از تمام کودکان آل یاسین دعوت می کنیم به وبلاگ خودشان بیایند و به ما بپیوندند منتظر بزرگترها هم هستیم.

ستاره

سلام و شبتان بخیر دوست عزیز ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود [گل]

گل یخ

[لبخند]سلام و درودی پر از مهر و عاطفه و زیبایی گلهای بهاری تقدیم به شما همراه خوبم[گل] ................. من عشق را با یک نفس به درون کشیده بودم بگذار این نفس گرم و معطر بماند [گل]برای لحظه ی دیدار [گل] التماس دعا [خجالت]

ناقوس

سلام و وقت بخیر نمیدونم چرا وبلاگ شما اینقدر دیر برای من باز میشه و بعضی وقتها هم ... . متن زیبایی نوشتید البته مثل همیشه . چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟ [قلب][گل]

رضا

عشق یعنی پاک بودن در فساد آب ماندن در دمای انجماد در حقیقت عشق یعنی سادگی در کمال برتری افتادگی [گل]