روح کوچولو و خدا

روح کوچولو به خدا گفت: من میدانم که هستم....خداوند هم گفت این که خیلی عالیست خوب بگو ببینم تو کی هستی ....روح کوچولو با خوشحالی فریاد زد من نور هستم من نور هستم...
خداوند لبخندی خدایی زد وگفت :کاملا درست است تو نور هستی.
..
زمان زیادی نگذشت که این آگاهی از نور بودن دیگر برای روح کوچولو کافی نبود.پس دوباره پیش خدا برگشت سلام کرد و گفت: میخواهم نور بودن خود را احساس کنم. خداوند گفت:چون تو در نور هستی نمیتوانی نور خودت را ببینی باید تو را به تاریکی فرستاد و ادامه داد 
«وقتی همه جا تاریکی دیدی مشت خود را در هوا تکان نده صدای خود را بلند نکن وبه تاریکی ناسزا نگو به جای این عصبانی نشو ودر آن تاریکی نور باش خودت باش..بگذار نورت چنان بدرخشد که همگی خاص بودن تو را بفهمند..»
بر اساس کتاب (زمانی که هنوز زمان نبود) از نیل دونالد والش
 

 

/ 0 نظر / 37 بازدید